X
تبلیغات
کافه خودم جان

کافه خودم جان
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ! ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻨﺪﺍﺧﺘﻨﻪ ... 
قالب وبلاگ
 وسعت یک قلب ...


می گویند قلب هر کس به اندازه ی مشت بسته ی اوست ...

اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند...

دلهای بزرگی که هیچگاه در مشتهای بسته جای نمی گیرند ...

مثل غنچه ای با هر تپش شکفته می شوند...

دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد...

در عوض دلهایی هم هستند ...

که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند...

دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند ...

اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند ...

و تو هرگاه خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است ...

به دستت نگاه کن وقتی که “مهربانی” را به دیگران تعارف می کنی …


برچسب‌ها: آموزه هایم
[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 14:15 ] [ پارسا ]

سال نو مبارک ....

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


بهار هم که نباشد من به مهربانیتان از شکوفه لبریزم .... عیدتان مبارک


برچسب‌ها: سال نو مبارک
[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 11:2 ] [ پارسا ]
خودم جان کیش و مات شدی !!!!

خودم جان چرا ؟؟؟

با اینهمه اندیشه‌های پوشالی. نگاه‌های سرد و بی‌ روح .ماندن‌های به اجبار ...

روزهای پر از تکرار. تکیه گاهی از بغض و نا باوری ...

تمامِ خواسته‌های بی‌ جواب. آرزوهای دفن شده ...

 چرا دل به رفتن نمیدهی ؟؟؟

آری خودت اقرار کن کجای بازیِ روزگار کیش و مات شده‌ای ؟؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: خودم جان
[ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 21:9 ] [ پارسا ]

پرواز دل ...


چشمهايت را ببند ،
در دلت با خدا سخن بگو ،
به همان زبان ساده ي خودت سخن بگو ؛
هرچه ميخواهي بگو ، او ميشنود . . .
شايد بخواهي تورا ببخشد ،
يا آرزويي داري ،
شايد دعايي براي يک عزيز و يا شکرش ،
بــگو ميشنود . . .
اين لحظه ي زيبا را براي خودت تکرار کن ؛
پــرواز دلـت را حـس خواهـي کـرد . . .


برچسب‌ها: دلتنگی
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 7:15 ] [ پارسا ]
باران ...


زیر باران ...
چتر به دست نمیگیرم ...
دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم ...
حالا خوب می دانم ...
این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است ...
همان شوق آسمان برای بوسیدن زمین ...
که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند ...
می آیند روی زمین تا زمینی بودن را تجربه کنند ...
و اگر هم دستشان رسید ...
از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند ...
آن وقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کنند ...
باران را دوست دارم ...
حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...


برچسب‌ها: دلتنگی
[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 10:29 ] [ پارسا ]
دلتنگی ...

وقتی که دلت یک جور خاص میگیرد ...

وقتی که دیگر لبخند از روی گونه هایت محو میشود ...

وقتی که مجبور به انتخابی دیگر میشوی ...

وقتی که پا روی دل میگذاری ...

وقتی می دانی راهی که به بیراهه می رود ...

ادامه دادنش سخت تر از دل کندن است ...

یک جور خاصی می شکنی...

منتظر هیچ بهانه ای نیستی...

نه ترانه ای ... نه برف و بارانی...

نه سکانس عاشقانه ای ...

و نه زمان و مکانی...

که تو را یاد روزهای خوشت بیاندازد ...

بهانه خود توست ...

تویی که عمرت را ...

برای ثانیه به ثانیه ی لحظه هایی گذاشتی ...

که میتوانست عاشقانه به پایان برسد ...

اما نرسید ...


برچسب‌ها: دلتنگی
[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 8:41 ] [ پارسا ]

خــستــہ ام …

خــستــہ ام …

از صبوری خــستـــہ ام …
از فــَریــــادهایی که در گـــلویـــم خفـہ مانـد …
از اشـــــــک هایــی که قـاه قـاه خنــــده شـב …
و از حــــرف هایی که زنـــده بہ گـــور گــَشت در گــورستاטּِ دلـــــم ...
آســــاטּ نیست در پــَس خـــنـده های مصــنوعی گریــہ های دلت را ،
در بــی پنـــاهیت در پشت هـــــزاراטּ دروغ پنهـــاטּ کنی …
ایــــטּ روزهــا معنی را از زنـدگـــی حذف کــرده امـ …
برایـــم فرق نمـیکــُنـد روزهایـــم را چگونــہ قربانـی کنم ...


برچسب‌ها: دلتنگی
[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 7:32 ] [ پارسا ]
بعضی نوشته ها ...

دیدید...!!!

نوشته‌هایی هستند که خواندنشان سنگین است ...

حالت را عوض می کنند ، ضربان قلبت را بالا میبرند و پُراند از غم ِشیرین...

دوست داری مرورشان کنی و بعد هم یادداشتی پایش بنویسی ...

اما بعضی نوشته‌ها سنگین‌تر‌اند...

نمیتوانی بیش از یکباربخوانیشان...

خط به خط که پایین میروی کلماتش ...

آوار میشوند بر سرت...

بر شانه‌هایت سنگینی می کنند "

بس که درد دارند بس كه تو را نوشته‌اند....

بعضی از نوشته ها" انگار تو را نوشته‌اند...


برچسب‌ها: دلتنگی
[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 7:53 ] [ پارسا ]
تو میمیری .....

آدمـ هـا مـے آینـد

زنـدگـے مـے کننـد

مـے میـرنـد و مـے رونـد …
...
امـا فـاجعــہ ـے زنـدگـے تــو

آטּ هـنگـامـ آغـاز مـے شـود کــہ آدمـے مـے رود امــا نـمـے میـرد!

مــے مـــانــد

و نبـودنـشـ در بـودטּ تـو

چنـاטּ تــہ نـشیـטּ مـے شـود

کــہ تـــو مـے میـرے!!


برچسب‌ها: دلتنگی
[ شنبه شانزدهم آذر 1392 ] [ 7:46 ] [ پارسا ]
دلیل سکوت خودم جان :

خودم جان حکایت سکوت این روزهای من شاید حکایت همان "دایره بزرگ" باشد ...

همان که قطعه‌ای کم داشت و شاد نبود ...

که می‌رفت و می‌گشت و می‌خواند که "می‌گردم، می‌پویم، گم شده‌ام را می‌جویم" ...

که بعد که قطعه گم شده‌اش را پیدا کرد خوشحال به راه افتاد و خواند:

"گم شده‌ام پیدا شد ... روز و شبم زیبا شد" ...

و بعد دید آه حالا که کامل شده بود دیگر اصلا نمی‌توانست آواز بخواند ... پس ایستاد ...

قطعه را به زمین گذاشت و قل خورد و رفت و همینطور که می‌رفت با خودش می‌خواند: "می‌گردم، می‌پویم، گم شده‌ام را می‌جویم" ... حکایت سکوت این روزهای من شاید همین باشد ...

 خودم جان نه اینکه خواسته باشم اینهمه وقت ننویسم ... توی پیش‌نویس یک عالمه نوشته نیمه دارم ... هیچکدام آن چیزی را که می‌خواستم (می‌خواهم) بگویم،نگفته‌اند ...


برچسب‌ها: خودم جان
[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 8:26 ] [ پارسا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

مــن کیـــَم؟
کسـی میـدونـه؟
مــن همون دیـوونـه ایـَم که هیچ وقـت عـوض نمیشـه.
همـونـی که همـه باهـاش خوشـحالن امـا کسـی باهـاش نمـی مـونـه.
همـونی که هـِق هـِق همـه رو به جـون و دل گــوش میده امـاخـودش بُغضـاش رو زیر بالـش میـترکـونـه...
همـونـی که همه فک میکنن سخته...سنگه اما با هر تلنگر میشـکنـه..
همـونـی که مواظـبه کسـی ناراحـت نشـه اما همـه ناراحتـش میـکنن...
همـونـی که تکـیه گاه خوبیه اما واسش تکیـه گاهـی نیست..جـــز خُــــداش..
همونی که کـُـلی حرف داره اماهمیشه ســـاکــته...
آره مـــن همــونــم ! همون خودم جان ............
امکانات وب